تبلیغات
کتابخانه عمومی شهید رجایی باینگان - فردایی که ساختم
 
کتابخانه عمومی شهید رجایی باینگان
سال 95 سال خواندن
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ادریس رحمانی
مطالب اخیر
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

فردایی که ساختم

کراپ‌شده - یادداشت زهرا خسروی

زهرا خسروی، مسئول کتابخانه عمومی گویا و بریل خاتم الانبیا (ص) رشت به مناسبت روز عصای سفید (۲۳ مهر) در یادداشتی با اشاره به سختی های زندگی یک روشندل از خاطرات و تجربه های شخصی خود گفت.

از روزی که دنیا را کم رنگ‏‌تر از دیگران یافتم، تلاش کردم خود پر رنگ شوم تا به کم رنگی غلبه کنم. در این راه بسیار سخت، گاهی به شدت به زمین می‏‌خوردم به طوری‏ که به جای استخوان‏ هایم، دلم زخمی می‏ شد و هر بار شدیدتر از گذشته می‏ شکست؛ به حدی که دیگر توان هیچ ضربه‏‌ای را نداشت، اما من دوباره بر می‏‌خواستم و دستم را بر زانوان زخمی‏‌ام می‏‌گذاشتم و تمام نیروی  خود را  برای رسیدن به مقصد به کار می‌‏گرفتم. افت و خیزهای زندگی، گاه از سرعت انسان برای رسیدن به هدف می کاهد، اما این اراده است که اگر قوی باشد، پیروز خواهد شد.

اولین روزی که به مدرسه رفتم، با دنیایی جدید آشنا شدم. دنیایی که در آن از حمایت بی‏‌حد و حساب خانواده خبری نبود. دنیایی که پر از سنگ و چاله های عمیق سر راهم بود؛ گاه سنگ ریزه ای آهی از نهادم برمی آورد و گاه خود را در میان چاهی می دیدم و آن وقت بود که زندگی روی سخت خود را به من نشان می داد؛ باید خود را در این دنیا به هر نحوی  بود، حفظ می‏‌کردم. کودک بودم و قدرت جسمی و روحی‏‌ام بسیار اندک و ضعیف؛ دستانم توان برداشتن سنگ‌های بزرگ مقابلم را نداشت؛ شانه هایم از بار سنگین مشکلات، گاه سخت آزرده می شد.

تخته سیاه برای من همیشه سیاه بود، چه نوشته داشت و چه وقتی که نوشته نداشت. عینک کلفت ذره بینی‏‌ام گاه مورد تمسخر کودکان هم سن و سالم قرار می‏‌گرفت. بعضی وقت ها معلم‏‌ها دلشان برای من می‏‌سوخت و پس از توصیه به رفتن به نزد فلان دکتر و متخصص سرانجام پیشنهاد می‏‌کردند که بهتر است مراقب باشی و درس و کتاب را کناری بگذاری تا دنیا برای تو بی‏رنگ نشود؛ اما این صحبت‌‏ها دل مرا بیشتر به درد می‏‌آوَرد. آخر اگر درس هم نمی خواندم، چگونه می توانستم خود را برای مبارزه با مشکلات زندگی مجهز کنم؛ حتی برخی از نزدیکان با ترحم به پدرم پیشنهاد می‏‌کردند مرا از درس و مطالعه دور کند تا آسیب بیشتری نبینم؛ اما پدرم همیشه می‏‌گفت «آینده‏ این دخترم روشن‏‌تر از همه‏ فرزندانم است». شاید باور نکنید این کلام، قدرتی جادویی در من ایجاد می‏‌کرد و وقتی پدرم را در هر مرحله از زندگی‏‌ام حامی خود می‌‏دیدم، با انگیزه‏ بیشتری به راه خود ادامه می‏‌دادم.

پدر و مادر اولین کسانی هستند که می توانند سنگ بنای اعتماد به نفس کودک خود را بگذارند؛ اگر آن ها از شرایط فرزند خود درک درستی داشته باشند و خود نیز به دور از احساسات نادرست همراه و همگام کودک خود باشند، فرزند نیز می تواند با تکیه بر آن ها از پله های ترقی بالا برود. خانواده، مهمترین و اصلی‌ترین بنیانی است که شخصیت فرد در آن ساخته شده و پرورش می یابد. همیشه افرادی که خانواد های همراه و همگام  دارند، راحت تر بر مشکلات خود غلبه می کنند و این مطلب درباره  افراد دارای معلولیت بیشتر صدق می کند. آماده سازی فرزند معلول، برای یک زندگی مستقل وظیفه هر خانواده ای  است.

از سد مدرسه با تمام سختی‌‏هایش به شیوه غیرقابل تصوری، گذشتم. فقط کسانی که مشکل مشترک مرا دارند، متوجه عمق بی‌‏قراری‏‌هایم شده و می‏‌فهمند که من از چه حرف می‌‏زنم و شاید آن را لمس کرده باشند. بعد به سد عظیم کنکور رسیدم. حالا دیگر کمی که نه خیلی از گذشته قوی‏‌تر شده بودم؛ دیگر نه تنها سنگریزه ها با پاهایم الفت پیدا کرده بود، حتی چاه ها نیز برای من تاریک به نظر نمی رسید؛ به نظرم آن ها هم به من عادت کرده بودند  و  حالا انگیزه‏ بیشتری برای حرکت به جلو داشتم.

آزمون کنکور با تمام موانع و مشکلاتش مانند نبود منشی مناسب جهت خواندن سؤالات کنکور و کمی فرصت، هنوز لرزه بر اندامم می‌آورد؛ بالاخره از دانشگاه فارغ‏‌التحصیل شدم. حال که با این‌ همه مانع درس و دانشگاه را تمام کردم، چه‌کار کنم؟ آیا می‌توانم پس‌ازاین همه تلاش انسان مستقلی باشم؟ بزرگ‌ترین انگیزه من برای حرکت به سمت هدف استقلال بود؛ می‌خواستم برای ساختن فردایی بهتر از هیچ کوششی فروگذار نکنم تا این‌گونه اندکی از لطف خدا و محبت خانواده را جبران کرده باشم.

از هفت‌خوان یافتن شغل که ماجراهایی کم از هفت‏‌خوان رستم ندارد، گذشتم. به شغل کتابداری رسیدم. زندگی با کتاب همیشه مایه‏ آرامش من بوده و هست. امروز که این مطلب را می‏‌نویسم شانزده سال است در این جایگاه که به باور خودم بسیار رفیع است، خدمت می‏‌کنم‏؛ به خواست خدای متعال امروز علاوه بر خدمت به عموم کتاب‏‌خوانان و کتاب دوستان، به دوستانی‏ همانند خود خدمت می‏‌کنم‏.

اکنون پس  از شانزده سال خدمت به‌عنوان کتابدار، ‏از دیدن اعضای خوب و بااستعداد این کتابخانه، که به همت و اراده بلند خود به‌مراتب بالای تحصیلی و علمی دست‌یافته‌اند، افتخار می‌کنم.

من توانستم با عنایت خدای مهربان بر موانع زندگی پیروز شوم و راه را برای خود هموار سازم؛ در مقطع  کارشناسی ارشد ادبیات فارسی  تحصیل کردم و در شهری دور از زادگاهم، تشکیل خانواده دادم؛ با آموزه‌های مادرم،  برای زندگی خانوادگی آماده شدم و امروز دو فرزند دارم؛ فکر می‌کنم بی‌شک فرزندانم نیز باید به مادر خود افتخار کنند که اگرچه بسیار سخت، ولی توانسته است در راه زندگی محکم قدم بردارد و مسیر آینده بهتر را برای  آن‌ها نیز روشن  کند.

به عقیده من مهم‌ترین دستاورد زندگی یک انسان داشتن یک احساس خوب و رضایت از زندگی است که من به لطف خدای متعال از آن برخوردارم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 25 مهر 1396
ادریس رحمانی
سه شنبه 25 مهر 1396 12:03 ب.ظ
عزیزم تا حالا یه لیست جالب از متنوع ترین وبلاگ ها رو داشتی؟ می خوای ببینی؟ کافیه بهم سر بزنی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر